خرید بک لینک
«... که از خاطرت پاک نمیشه چشماش چشماش.» وقتی وارد سالن تئاتر شدیم این موسیقی داشت پخش می شد. «... من تو رو می خوام اما آزاد. که غم هیچ وقت سراغت نیاد. من اشک آرزو می کنم برات. نه تو غم. نه! تو اوجِ ... کوه باش و دل نبند! رود باش اما نرو!» نزدیک به اواخرش بود که علی عشقی وارد سالن شد. پشت یک میز درسمت چپ نشست. «... اشک شو اما نه تو غم. تو اوج خنده. تو اوج خنده. چشماش. چشماش. چشماش. چشماش.

برچسب: غمگین, نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 10:11

این جمله روزی چندین بار در ذهنم تکرار میشود. روزی چندین بار از خودم میپرسم: «پس کی جامون عوض میشه؟» نزدیک به یک سال است که اولویتهای ذهنم جا به جا شده. که دغدغههایم تغییر کردهاند. که در انتها، هر چقدر هم نخواهم، باز هم انگار طنابی نامرئی دور مغزم بسته میشود و قلاده میشود و میکشد مغزم را به همان جای همیشگی. جابهجاییِ من از اینجایی که هستم؟ تصور محالی نیست اما فقط لحظهای تصور کن که تو ب

برچسب: سیلاب, نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 2:42

- چیزای زیادی تو این روزا مثل آبانبهای میمونن که با وجود اینکه دوستش ندارم دلیل نمیشه نخورمش.

[ رانی انبهاش را باز میکند و تا انتها مینوشد. ]


+ دارم به نحوهی نگارش جملهم فکر میکنم که به نظرم یه اشکالی داره ولی نمیفهمم چی. :/

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 2:42

صفحه بندی